سيد محمد باقر برقعى
3616
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
فغان سخن ز دورى و هجر تو بر زبان دارم * ولى پر از غم و چشمان خونفشان دارم چو هست صورت همچون گل شكفتهء تو * چه احتياج به گلهاى بوستان دارم اگر به طرف چمن بىرخت روانه شوم * هزار طعنه ز فرياد بلبلان دارم ز من مپرس كه چونم به شام هجرانت * كه از فراق تو تا صبح ، الامان دارم ز تاب هجر تو جان سوزد و رقيبانم * گمان برند كه خود يار مهربان دارم ز سستمهرى گيتى كجا شوم دلتنگ * كه دل به بند نگاريست تا كه جان دارم چو عندليب دل از دست دادهاى « ناهيد » * به ياد گلشن رويش بسى فغان دارم شب من نبود چو ماه رويت ، شب من دراز باشد * تو اگر بهسويم آيى ، درِ صبح باز باشد همه مست فكر و ذكرم ، كه سفر كنم به سويت * به كجا رود دل من ، كه اسيرِ باز باشد به هواى ميهنم كوته اگر شدهست عمرم * چه كنم كه چارهاى نيست ، سخن دراز باشد بجز از خدا كه باشد كه رسد به درد « ناهيد » * همه دم مرا بدان سوى ، رخِ نياز باشد قبلهء من سالها شد كه دلم شيفتهء روى تو بود * سرم از وجد و شعف خاك سر كوى تو بود از خيال تو نمىرفت نظر جاى دگر * مست از روى تو و رنگ تو و بوى تو بود عشق سركش كه دمى در برم آرام نداشت * گشت آرام ولى رهزن او موى تو بود نصف گيتى چو سفر كردم و بس گرديدم * باز اى قبلهء من روى و دلم سوى تو بود اينهمه شهرت دنيا كه نصيبم گرديد * همه در پرتو عشق رخ دلجوى تو بود هر زمانى كه نظر سوى گلستان كردم * منظر ديدهء من طاق دو ابروى تو بود محفلى ساخته دارم ز اساتيد سخن * طبع « ناهيد » خوش از لعل سخنگوى تو بود